کسی هست که حواسش به همه چی هست !!!
.
.
.
چند قدم جلوتر ...
پشت آن کوچه ی ساکت
که گذر کرده ی ذهنت
شده است
کسی هست
که حواسش
به همه چی هست
تو نگران ِ رازقی ها نباش
او هست
حواسش حتی
به پر پر شدن گلی هم
تو چرا غم گینی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
غم هایت را
جا بگذار
میان بیهودگی ها
هم نشین
کسی هستی
که
حواسش به همه چی هست
مریم جاوید
خلوت نشین های من با خودم ، شبیه مردی میان سال است که سالها جای وعده ی غذایی مدام طعم تنهایی را چشیده است . مرد ی که هیچ وقت مثل همه فکر نکرد ، مردی که شبیه هیچ کس نبود .
امروز در تاریک و روشن اتاقم شبیه یکی از آن مردهای خاص ِ تاریخ با خودم خلوت کردم .
یک خودکار با جوهر ِ مشکی ، که همیشه از مادرم بیشتر در جریان ِ دردهای زندگی ِ من بوده است ؛ یک دفتر با کاغذهای کاهی ،که با بویی که نمیشد اسمش رابوی نا گذاشت ، شاید هم بوی گریه میداد ، اما گریه های من یا خود دفتر را نمیدانم ؛ و البته خالی بودن ِ جای ِ یک سیگار رو به زوال میان ِ انگشتان ِ باریکم و کم بودن ِ امواج پی در پی دود در اطرافم شباهت این خلوت را به خلوت های مرد های خاص ِ تاریخ کم تر کرده است .و در انتها ی تمام شرایط مشابه و نا مشابه یک استکان چای ِ بی نلبکی ، پر رنگ تر از همیشه و مثل برگ های زرد و نارنجی پاییز که منتظر ریزش هستند چای امروز من هم حال ِ آنها را داشت سخت منتظر یخ زدن بود ...
انگشتانم قلم را ،،، قلم برگ ِ دفتر را و واژه ها تمام روح مرا نوازش دادند ...
و یک سوال ِ ساده بی ابهام ، آرام غلتید روی کاغذ و گشتن پی ِ جوابش جاری شد در تمام ذره های تنم ...
کجای قصه خطا کردم ... که این همه ندارمت ؟!
بدون تشبیه !!!
بدون استعاره !!!
بدون توصیف !!!
...
میخواهم ساده ترین حالت ِ یک حال ِ خوب را اعتراف کنم .
آن هم یک اعتراف ِ شیرین ...
.
داشتنت دنیا را کنج لحظه های واپسینم انداخته
میدانی !
جای ِ دنیا ،،،
تـــو ... به مــــــن ...
دنیا دنیا اعتماد و تکیه گاه بخشیده ای
.
هر وقت هوایی ات میشوم
مژگانم سنگین ،،، پلک ها روی هم ،،، ذهنم حوالی تو
همه دست به دست هم
تا نزدیکی ات را من لمس کنم
.
داشتنت را جای تمام ِ نداشتن هایم
انتخاب کردم ...
برای هر از دست دادنی
داشتنت را به رخ ِ دنیا
کشیدم
.
خالصانه سپاس ،،،
برای داده هایت ، برای گرفته هایت ، برای به آرزو های نرسیده ام و برای نعمت های آینده ام ...
.
به خوبی هایت قسم
تو را برای من بس است
...
مریم.جاوید
وقتی
هستــــــــــــ ی
انگار ...
هیچ کسی نیست
و یا شاید
کسی دیده نمیشود
وقتی
نیستــــــــــ ی
انگار ...
رفته ای
پشت ِ صحنه ی چشم های ِ من
خسته گی دَر کنی
تمام روزنه ی
چشم های من
میشود کلبه ی حقیرانه ی حضورت
و ...
خسته گی هزار ساله ی تو
مرا پیش ِ همه
دختر ِ بی چشم
تلقی میکند
و
کسی نمیداند
که
تمام ِ مویرگ های چشم های ِ من
انعکاس ِ تصویر تو ست
...
بر نمیگردی
و این
درد آور است
حداقل
چشمانم را پس بده !!!
مریمـــ.جاوید
عصر نزدیک است ...
با خلوت ِ همیشگی ام
در تراس ِ خانه
می نشینم روی صندلی چوبی ام
نگـــــــــــاه میکنم
به دور و نزدیکم
...
به آسمانی که آبی نیست
چون از بس چشم ها آبی ندیده اند
دیگر رنگ ِ آبی را هم نمیشناسند
به پرندگانی که در قفس نیستند
چون مانندشان بسیار است
و یا شاید چون زیبا نیستند
به خورشیدی که زودتر از همیشه رفته
شاید حوصله ماندن را نداشته
و یا شاید ...
به ماه ای که در راه است
که بازامشب هم
حریر ابر تنش است
به حیاط همسایه
که چندیست درخت انارش غم گین است
از شکوفه های مهجورش از شاخه
و ..
شاید انارها هم عاشق میشوند
...
همه چی آرام ِ آرام
و من خوشبخت نیستم
گله ای هم نیست
چون حوصله ای هم نیست
مریم . جاوید
حال ِ آن حوضی را دارم
که در قلبش ماهی ها شورش میکنند
زمانیکه وقت ِ رفتن ماه برسد
م.جاوید
در حوالی مرز سکوت تو
در حوالی نبود تو
صدایی می چکد از باورم
صدایی که قطره قطره میشود در خاطرم
صدایی شبیه به قلمی تپبده
برای نقش زدن صدایت بر سر در قلبم
گنجاندنش سخت است در باورم
که تو نیستی ، تو رفته ای و من گم شده ام
در گرگ و میش هوایت جان میدهم
فقط یک بار کن پیدام
راه دوری نرو ای جانم
در خودت بگردد و مرا آنجا بیابم
من غرق در سایه ها نیستم
من گمگشده میان ماندن و رفتن نیستم
من از آبادی نا آبادم کوچ کرده ام
به سوی تو هجران کرده ام
از خودم دور شده ام
و خودم را گم کرده ام
از آتش عشقت که مرا می زد داغ ، فاصله گرفته ام
و اکنون در ییلاق یادها و خاطرهایم
کنار تو ،،، در همان نزدیکی چادر زده ام
مریمـــــــــــ
مــــ ن نوشت مـــــ ن
از قرار گاه همیشگی ... خیالم را میگویم ،،، خسته ام
این بار بیا هر جای این کره ی گرد و خاکی
قرار بگذاریم ...
سر چهار گوش پنجره ی اتاقم
کوچه ی آسمان
زیر نور ماه
از حالا تا همیشه منتظرم